ایرلند، قرن نوزدهم. هیولایی غولپیکر روستاها را به وحشت انداخته و اهالی برای کشتن آن به شکارش رفتهاند. کیت، دختر جوانی، در دل جنگل بچهی آن هیولا را پیدا میکند؛ موجودی بیآزار و ترسان به نام «پاینکون» (میوه کاج). کیت متوجه میشود که انسانها والدین پاینکون را اسیر کردهاند. او تصمیم میگیرد با وجود مخالفت تمام روستا، از دوست جدیدش محافظت کند. این داستانی است درباره عشق، ترس، قضاوت نکردن دیگران و مهربانی