جانی از منچستر به لندن فرار می کند تا از انتقام خانواده دختری که به او آسیب رسانده است جلوگیری کند. در آنجا او دوست دختر قدیمی اش را پیدا می کند، و مدتی را بی خانمان می گذراند، و بیشتر وقت خود را به غرغر کردن با غریبه ها می گذراند، و با شخصیت هایی در شرایطی که بسیار شبیه خودش است ملاقات می کند.