در سریال «شهردار کینگزتاون»، شهر کینگزتاونِ میشیگان—که البته بیشتر به یک جهان خیالیِ تمامعیار میماند—بر پایه یک اقتصاد غیرعادی شکل گرفته است: تجارت زندان، اصلیترین صنعتِ پررونق شهر است. در چنین فضایی، نظم و امنیت بیشتر از آنکه از قانون بیاید، با معامله، نفوذ و میانجیگری پیش میرود.
خانواده مکلاسکی طی سالهای طولانی، نقش ستونفقرات همین سیستم را بر عهده داشتهاند؛ آنها میان باندهای خیابانی، زندانیان، نگهبانان و حتی پلیس در رفتوآمدند و تلاش میکنند شهر را «قابلتحمل» نگه دارند. اما هرچه داستان جلوتر میرود، روشن میشود که برقراری صلح در کینگزتاون، بهایی دارد و همین پرسشهاست که سریال را جدیتر و تیزتر میکند: نژادپرستی سیستماتیک، فساد و نابرابری، تصویری واقعی از شهری میسازند که نه عدالت را میشناسد و نه حتی امکانِ تحقق آن را راحت به کسی میدهد.
«شهردار کینگزتاون» با تمرکز بر تضاد میان تلاش برای نظم و واقعیتِ تلخِ ناکارآمدی سیستم، نشان میدهد خانواده مکلاسکی چگونه در دل یک ساختار فاسد، میکوشد راهی برای عدالت—هرچند دشوار و پرخطر—پیدا کند.