هر شب، مراسمی تکراری در کارگاه برقرار میشد: چوپان با صدایی آرام، روایتهای پر از معما و داستانهای جنایی را برای گوسفندانش بازگو میکرد؛ گویی با زبانِ آنها سخن میگوید و آنها با نگاهی بیحرکت، تمام کلمات را میبلعیدند. اما با مرگ ناگهانی چوپان و کشف جسد او، سکوتِ همیشگیِ گله شکسته میشود. در کمال تعجب، گوسفندان که پیش از این تنها شنوندگانی خاموش بودند، اکنون با درکی تکاندهنده، به حقیقت پی میبرند: این یک مرگ ساده نبود، بلکه یک قتل است. اکنون، گلهای که زمانی تنها تماشاگر بود، خود به جستجوگرِ ردپای قاتل بدل شده است.